سلام
اومدنم بعد از 7 ماه دلیل قشنگی داره...
ادامه دارد
.......
.....
..
مرا ببوس، مرا ببوس
برای آخرین بار٬ تو را خدا نگهدار٬ که میروم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته٬ گذشتهها گذشته٬ منم به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمهشبها دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها
آه
شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من٬ سرشک غم به دامن٬ برای من میفکن
دختر زیبا٬ امشب بر تو مهمانم در پیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا آن برق نگاه تو اشک بیگناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس٬ مرا ببوس٬ برای آخرین بار
..
…..
…....
برای تو
"""ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه ی شیرین شکر خای تو خوش"""
"پریسا"
شاید ندونی که من اون روز فقط می خواستم کنارت باشم... می خواستم بودنت و حس کنم... با بند بند وجودم... نمی خواستم حرف بزنم... نمی خواستم فکر کنم... نمی خواستم نگاه کنم... و حتی نمی خواستم سوپر استار رو توی اولین روزای اکرانش ببینم... می خواستم با تو باشم... به تو فکر کنم... و شاید اون روز من برخلاف همیشه کمتر بهت نگاه می کردم... و تو مثل همیشه زیاد به من زل می زدی.. .من کمتر به چشمای همیشه مهربونت نگاه می کردم... تو که می دونی... آره حتما می دونی... می دونی که من چقدر چشمات و دوست دارم... من عاشق نگاهتم... عاشق همون برقی که من می بینم و دیگران نمی بینن... همون چشمایی که زیبایی اش، از شخصیتت نشات می گیره... شخصیت تو، که کشف کردنیه... بوییدنیه... بوسیدنیه، نه دیدنی و نه حتی لمس کردنی!!! خوش به حال خودم... واقعا که چه کشف بزرگی...
*.*.*
روز تولدم و خوب یادمه... و شاید ندونی که جمله ی ساده ی کوتاه سه کلمه ای ات چه کرد با من... غم من توی اون روز بهاری عظیم تر از اون چیزی بود که با جمله ای آروم بشم... حتی اگه اون جمله از زبان تو شنیده می شد... و برای منی که می دونستم حتی کوچکترین اثری از زخم روی قلبم رو حتی احساس هم نکردی، خیلی خواستنی بود... اما شاید ندونی که جمله ات واسه همیشه تو ذهنم حک شد... رو دلم نقش بست... و البته رازی شد بین من و تو...
*.*.*
یه شبی بد جوری قصد غافلگیر نمودن اینجانب را داشتی... البته من خودم بزرگت کردم!!!... برای منی که شخصیت غیر منتظره ی تو رو خوووووب می شناسم غافلگیر شدن معنی خاصی نداره...ولی شاید ندونی... من اعتراف می کنم... اون شب توی جشن عروسی احمقانه و خواب آور، سرم و به دختر عموی کم حرفم گرم کرده بودم... شاید ندونی پیام اس ام اسی کوتاهت چه شوقی به دل من فرستاد... و این و حتما نمیدونی که چقدر با اون جمله خودت و بیشتر تر تر تر تو دلم جا کردی... و من فط تونستم یه جمله بگم... یه جمله با فکر آروم ...:"دل من که واسه تمام وجودت پر می کشه... پرپرم"
*.*.*
شاید ندونی که جات صدر دلمه... اینکه عشق تو، به اعماق وجودم نفوذ کرده... علاقه ام به تو، توی تمام فسفولیپید های غشای تمام کریستا های میتوکندری یا میتوکندری های تک تک سلولام جا خوش کرده... و مطمئنم که جلب توجه هیچ دشمن دوست نمایی هم، نمی تونه "پاک کن"ی باشه برای اسم و فکر تو، توی دل و ذهنم... و شاید ندونی که من می دونم... می دونم ...
*.*.*
شاید ندونی پریسا... خیلی وقتا فکر می کردم دوستت دارم، چون تو همیشه من و دوست داشتی... قبولم داشتی... باهام خوش بودی... درد دل کردی... ابراز علاقه کردی... باهام مشورت کردی... جلوی دیگران واسم ارزش زیادی قایل شدی... بهم اعتماد کردی... ازم تعریف کردی... یا کمکم کردی جوری رفیق شیم که دیگران روی دوستیمون قسم بخورن... اما حتما نمیدونی... دلیلش اینا نبود... دلیلش... شخصیت ساده و تو دلبرو ی تو بود و بسسس...
*.*.*
شاید ندونی که این پست یه جورایی جبرانه... جبران اون روزایی که من تو رو با یه نامه گذاشتم وخواستم واسه همییییییشه برم... وقتی گفتی"خواهر خوبم...عزیزمن،امروز روز تولدمه...و اومدم به خودم تبریک بگم که هستم و تو رو دارم...منتظرم....یه وقت خلوت و دور ازهمه تا باهات حرف بزنم...می خوام زیر قولم بزنم و زنگ بزنم....دلم برات تنگه.....مثه همیشه....فدای چشای نازت....گل پرپر شده ،صدا کن مرا....." خیلی وجدانمان دَردَش گرفت... و مطمئنا جواب من نتونست آرومت کنه..." تا من هستم حق نداری به خودت بگی گل پرپر شده با قاطعیت گفتم تا بدونی نمی ذاااااااااااااااااااااااااااااارم کسی دست بهت بزنه... حالا چه برسه به اینکه پرپرت کنه...پریسا خانوم" 87 روز تولدت به خاطر دیووووووونه بازی من خراب شد... به جاش 88 روز تولدت به خاطر دیوووووووونه بازی من تبدیل به بهترین شد... !!!
*.*.*
و خیلی شاید ندونی های دیگه... کم نیاوردم ... بخوای تا ابد واست می گم... اما نمی خواااام حتی یه قدم هم از معمار شدن تو دانشگاه تهران دور بشی... خانوم مهنّس من...

امروز مرا "زهرا" بخوانید... من برای "پریسا" همیشه "زهرا" بوده ام... "زهرا" بودن را به همین دلیل دوست دارم...
بوی گندم مال ما، هر چی که داریم و بریز دور!!!(هیچ وقت نتونستم اینباکسم و کامل پاک کنم...)!!!
"روز میلادت مبارک" ای "زیباترین بهانه برای زیستن"
پ.ن1:گلبول های قرمزم میتوکندری ندارن... ولی غشا که دارن...!!!( مثلا می خواستم بگم خییییلیییی زیست شناسم...!!!)
پ.ن2:نمی دونم که چی شد، یهو شدی عزیزم... تا به خودم اومدم، دیدم برات می میرم...
پ.ن3: اههههههههممم...!!!
گاهی از اینکه
تنها جوان عاشق شهرم
مغرور می شوم
احساس می کنم
جز من تمام مردم
در کوچه های نان و هوس گام می زنند
شاید
این حس بی بدیل که
محبوب من تویی
راه غرور ناب مرا باز کرده است
انگار
موج حضور پاک تو
پر می دهد مرا
من
بی
تو
در امتداد تیرگی شب
محو می شوم
ای آفتاب من !
دست مرا بگیر
دعوتنامه:""""بدینوسیله از تمامی رفیق بازان گرامی دعوت می شود که حداکثر تلاش خود را برای مکتوب نمودن سخنانشان با رفیق شفیقشان داشته باشند.(سخنان خوب نه دعوا ایناااا!!!!)
امتحان شده، جواب می ده!!!
متشکّرم """"
شاید این سوت و کور ترین و پر شاید ترین پست دنیا باشد...
اما پر عشق ترین هم هست... و مهم این است...
![]()
پست امروز حرف زیاد داره...
اومده چند تا چیز و بگه و بره... شاید تا همیشه، شایدم...!!!
مهمترین و داغ ترین موضوع مربوط به عیده... پسسسس: خدا کنه همه ی دوستای اینترنتی من سال مهربون و زیبایی داشته باشن...
عیدتون مبارک

سال پیش روز دهم فروردین بود که من اولین پستم و نوشتم و اینجا رو متعلق به سهراب دونستم...
تولدت مبارک وبلاگ خوبم... دوستت دارم
تنها رفیق باوفایم!!!

باید یه مرسی خیلی بزرگ بگم... به کسی که اولش باعث اذیت شدن من و بهترین دوستام شد... ولی در نهایت خوبی های زیادی برای من آورد... باید بگم که من نوع نوشتنم و از اون یاد گرفتم!!!...!!!
مرسی()عزیزم!!!

حرف آخر:
خداحافظی از کسایی که تنهام نذاشتن، و تو این وبلاگ پر از ذغال و برف ! رفت و اومد داشتن...
مرسی، ستاره جان، داریوش با مرام، گلشیفته که هیچ خبری ازش ندارم، پدرام همراه، مهندس هنگامه، آران عزیز، ققنوس، مهدی، مریم دوست خوبم، فائزه خواهر دوستداشتنی من، الناز مهربون، یاس، میلاد عاشق، تمام بچه های عضو"دوستان صمیمی" و در نهایت رها که درسته که الان دیگه نیست ولی هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره...
خداحافظ

**خدا کمک کن توی این همه نارفیقی
عشقم و پیدا کنم
که دیگه نمی خوام واسه هر کس و ناکسی
قلبم و رسوا کنم**
برای تو بهترینم
![]()
سلام
چند ساعتی دنبال یه چیز باحال واسه این پست می گشتم... می خواستم بعد از یه ماه و اندی خوب به روز!!! کنم... میل باکسم! باز بود... همش میل های بی مزه و به درد نخور... تا این که یه بار ریفرش! کردم و یه میل جدید دیدم...یه میل از داییم... از اونجایی که دلم خیلی واسش تنگیده بود بازش کردم و... بله!!! گمشده ام را یافتم... واسه تلنگر به بعضی هامون بدک نیست... همین که لحظه ای بهش فکر کنیم کلی کمکمون می کنه... خوش باشین... تا بعد!!!
***شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!
"کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار
نمره زیست شناسی خوبی که گرفتم 3 دلار
بیرون بردن زباله 1 دلار
جمع بدهی شما به من :12 دلار "
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:
"بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است. "
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.. گفت: مامان ... دوستت دارم ،
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
***قبلاً بطور کامل پرداخت شده***

پ.ن.۱: زیست شناسی به طور تحریف شده به دلیل علاقه ی من به این درس نوشته شده است...
پ.ن.۲:بدینوسیله از نوشتن کلمات انگلیش!!! به طرز فجیعی که ملاحظه کردید عذر خواهی می شود...
هیچ رنگی نمی تونه سفیدی رو به این خوشکلی جلوه بده!!!

***فقط خواستم یه جایی واسه اولین و تنها معشوقم درست کنم...همین و بس!!! ***
سلام
خیلی وقت پیشا این جمله رو نوشته بودم! احساس کردم دلم براش تنگ شده! هم واسه سهراب و هم واسه مفهوم این جمله! خیلی وقته از سهراب چیزی ننوشتم، هر چند که تموم آپ کردنام به عشق سهراب و همه چیز متعلق به اونه! امروز یه نامه از سهراب به خواهر وسطیش یعنی پریدخت می ذارم! نمی دونم اصلا براتون جالب هست یا نه! نمی دونم درک حرفای سهراب چقدر براتون ممکنه! و نمی دونم اصلا می خونیدش یا نه! ولی چون خودم خیلی خیلی خیلی دوسش دارم می ذارمش! خوش باشین!
نلی ، سلام
از مدرسه برگشته ام. امروز در کارگاه با بر و بچه ها بودیم... من آدم فراموش شده ای هستم. این جا در این خاک رنگارنگ ، هیچ چیز مرا نمی فریبد. این را از پیش می دانستم . پریشب نزدیک نیمه شب با ناصر در کوچه ها و خیابان ها پرسه می زدیم، برف می آمد. شاخه ها سیاه و سفید شده بود. روی برف ها راه می رفتیم. اما نلی حتی درخت ها برای من پیکری ناآشنا دارند.
می خواهم فریاد بزنم. هیچ کس به حرف من نزدیک نیست. باید برگردم به همان طرف دنیا. به زودی برمی گردم. این جا به درد من نمی خورد. اروپا برای " بعضی ها " جای مناسبی است. نه ، نلی فکر نکن درد غربت مرا در میان گرفته ، نه ، این درد ،درد حقیقت است. باز هم بیراهه رفتم . دارم حرف های بزرگ می زنم. خنده آور است. نلی ، بهار نزدیک می شود. بوی گل های اقاقیا در راه است.
خودت را برای دشت ها آماده کن. کاش می شد سر به صحرا بگذاریم، یاد این ترانه افتادم:
در این صحرا مرا گرما گرفته
غم عالم مرا تنها گرفته
صدای پیانو به گوش می خورد. در یکی از اتاق های نزدیک ،یک نفر پیانو می زند. هرشب صدای پیانوی او را می شنوم. یاد صدای قورباغه های خانه ی مهری می افتم. اسماعیل خوب در چه حال است؟ شفای همه چیز تمام ( استاد سابق)؟ ... نه ، نلی ، من باید برگردم تا همه ی شما را ببینم. از بچه های دیگر ، از پوران و دکتر بیوک و منوچهر ، از سیار ، از ... من باید برگردم. اسفندیار به من گفت زندگی من بیهوده می گذرد... به شفا بگو مهتاب این جا " وحشتناک" نیست و همین اسباب نگرانی است.. صدای پیانو از راهرو به گوش می رسد. من این نامه را در روشنایی شمع می نویسم. برای چند روز سیم های این منزل را قطع کرده اند. در این روشنایی نمی توان نقاشی کرد. چند روز پیش نمایشگاهی از فِرسک ها ی ماقبل تاریخ که در افریقا کشف کرده اند ، دیدم. دیدنی بود. اما دیدن نمایشگاه چه فایده دارد. باید زندگی را مشاهده کرد. آدم های این جا با ما فرق دارند. من با این اوضاع سازشی ندارم. یاد قالیچه ی حضرت سلیمان افتادم. اگر این قالیچه را داشتم ، روی آن می نشستم و در یک چشم به هم زدن خودم را به آسمان پر ستاره ی خودمان می رساندم. نلی، این جا ستاره زیاد نیست. شب هایی که هوا صاف است ، مشتی ستاره به چشم می خورد. نه ، من باید برگردم. زندگی من بدون ستاره و بوی اقاقیا چیزی کم دارد. راستی " او" اکنون در کجای دنیاست. هیچ کس نمی داند که من او را چگونه یافته ام . من کجا هستم؟ در این پاریس بزرگ و افسون بار و غم انگیز. کنار این اتاق زیر شیروانی در روشنایی یک شمع نشسته ام . کتاب شعرهای " بلیک" شاعر و نقاش انگلیسی روبروی من روی میز باز مانده ، در میلتون می خوانیم: گلوی نازک او با شور الهام در جدال است.
گریه ام می گیرد.
می دانی ،گفتگو از پرنده ای است که صدایش را در دشت مواج گندم رها می کند. چنان از شور خواندن لبریز است که گلوی تنگ او تاب فوران صدا را ندارد. هر وقت یاد این شعر می افتم ، گریه ام می گیرد. مثل این که تاریکی صدای پیانو را فراموش کرد. من خودم به یاد می آورم. دارم با او حرف می زنم.
تو در آن طرف دنیا هستی. من هم به زودی به همان طرف دنیا برمی گردم.
سهراب سپهری
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
به نام خداوند آبی ها و پاکی ها
سلام
فکر می کنم یه ماهی هست که به اینجا سر نزدم... حسابی دلم براش تنگ شده بود...گفته بودم با یه متن از خودم میام... دلم گفت و من فقط و فقط و فقط روی کاغذ پیاده کردم امید وارم به دلتون بشینه...
***دلم می خواد برم یه جای بلندِ بلند! یه جایی که همه صدام و بشنون! برم و فریاد بزنم: آهــــای مردم! صدام و می شنوین؟! این منم! یه بنده ی کوچولو! هیچ فکر کردین که ما چه وجودی رو از ذهنامون پاک کردیم؟ آهـــای آدما! ماها دنبال کسی نمی ریم که نهایت قدرته! سرچشمه ی صلابته! دنیایی از بزرگواریه! الهه ی زیباییه! هیچ فکر کردین که خدا چقدر با ماها رفیقه! مردم! می خوام بگم: من یه خدا دارم که روزگار روح من با بودن اونه که هست! انقدر واسم مرام گذاشته، انقدر به خاطر من گذشت کرده، انقدر باهام عشق بازی کرده که من تا ابد در آرزوی قطره شدن تو دریای معرفتش، تو اقیانوس مهربونی و رفاقتش می مونم تا شاید ...! آدما! معشوق من هیچ چی واسه هیچ کدوممون کم نذاشته! همیشه همراه تک تکِ ما بوده و هست! اما ماها چقدر باهاش بودیم؟ از تهِ تهِ قلب؟ آره... . هر وقت تنها می شیم! هر وقت کم میا ریم! هر موقع که خسته می شیم یا حس می کنیم داریم خم می شیم و ممکنه هر آن زمین بخوریم! حالا به همون خدای روزا ی سختمون قسم چند بار بی بهونه و بی درخواست سراغش و گرفتیم؟ گذاشتیمش اوّلِ اوّل؟ تو دلامون فکر کردیم که راستی راستی عاشقش شدیم؟ اما یادمون نره خدای ما رحمانه! تصور کنین اگه هر کدوممون از خودمون شروع کنیم، وای که چه دنیایی می شه دنیای ما!
سجاده رو که پهن می کنم، انگار یه صندلی گذاشتم جلوش! آره جلوی خودِ خودش! همچین که روبروش وایمیستم پاهام سست می شه! بغض راه گلوم و می بنده! انگار یه چند سالی هست که ندیدمش! نبویدمش! حسّش نکردم! یه چند سالی هست که باهاش حرف نزدم، فریاد نزدم و صداش نکردم! چند سالی هست که پای سجاده از دلتنگی واسش اشک نریختم! امّا... امّا حالا روز موعود رسیده! روزی که بغضم بشکنه! غرور سنگیم بره کنار! حرفای دلم بریزه بیرون! فوران کنه! حالا دیگه وقتشه از دلتنگی ام بگم. بگم: خدای من، معشــــوق من، ای همه ی وجود من، نهایت آرزوهای من، دردانه ی من، یگانه ی من! می دونم، انقــدر خطاهای ریز و درشت کردم! انقـــدر اشتباه کردم و انقـدر توبه کردم! اما تو خالق منی! مگه می شه از من خسته بشی؟ تو کریمی! تو ستار العیوبی! می خوام یه قولایی بهت بدم، قولایی که شک ندارم اگه تو بخوای منم می تونم بهش عمل کنم! قول می دم قبل از نماز، دلم و مثل چادر نماز بتکونم که مبادا گرد و غبار و سیاهی روش باشه! قول می دم قلبم و مثل اعضای وضو پاک کنم! قول می دم دیگه هیچ ریایی تو کارم نباشه! اوّل از همه واسه همه ی بنده های دیگه ات دعا کنم بعدش واسه خودم! اما فقط ازت یه چیزی می خوام! من از تو خودت و می خوام! ازت می خوام مال من باشی! همیشه!!! مال من که باشی دیگه چیزی نیست که نداشته باشمش! فقط بدون که " من مجنون تر از آنم که لیلی ام از من روی بر گرداند."***
پایان

سلام
برای یه مدت کوتاه، حداکثر یک ماه می رم
اما هستم
دوستون دارم
دفعه ی بعد با یه متن از خودم میام!!!
خدافس!!!
پ.ن: پدرام سورپرایزت و گم کردم. ببخشید. قول می دم پیداش کنم.

امیدوام حال و احوال همتون خوشکل باشه!!!
این پست یه کمی یه جوراییه البته به نظر من هااااااااا!!!
داستان از اونجایی شروع شد که من می خواستم یه متنی رو برای پست قبلی بذارم که خودم واقعا بهش اعتقاد داشتم و دارم!!! بعدش فکر کردم که بدک نیست یه جور آزمایش یاااااا ... نمی دونم چی ولی یه کاری کنم که شما هم بهش مطمئن بشید!!! و اون کار هم پست قبلی بود "دغدغه هایم شاید!!! " خوب حالا اون متن و بخونین تا متوجه بشین!
***اگر بخندی، دنیا به تو می خندد
و اگر گریه کنی، تنها خواهی گریست!
آواز بخوان، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد
آه بکش، در هوا محو خواهد شد
انعکاس ها به صدای شادمانی محدود می شوند
اما از صدای غوغا ها پا پس می کشند
شادی کن، مردم به سوی تو جذب می شوند
اندوهگین باش، بر می گردند و می روند
آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلبند
اما به غم و اندوه تو نیازی ندارند
خوشحال باش، دوستان زیادی گرد می آوری
غمگین باش، همه را از دست خواهی داد
کسی نیست که جام شراب تو را رد کند
اما صفرای زندگی را تنها باید بنوشی. ***
***اندیشه های ماندگار اثر الاویلر ویلکاکس***

فکر کنم خودتون تا تهش رفته باشین دیگه
اگه نگاه کنین تعداد نظرات وبلاگ تو پستی که مال تولد سهراب بود خیلی بیشتر از پست قبل بود
همچنین تعداد نفراتی که به من سر زدن
من روزی که برای تولد سهراب می نوشتم واقعا خوشحال بودم اما تو پست قبلی که از معضلات جامعه و از مشکلات مردم گفتم خیلی ناراحت بودم و اصلا همین جوری بود که به ذهنم رسید همچین کاری کنم...
![]()
آخ
آخخخخخ که چقدر دلم گرفته
دلم گرفته از آدمای اطرافم
دلم گرفته از دیدن این همه جوون معتاد
دلم گرفته از دیدن این همه آدم بیمار
دلم گرفته از دیدن زیاد شدن طلاق و جدایی
از بــــــــــــــــی وفــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــی آدما
از نابودی عشق
دلم گرفته از زوال مملکتم
دلم گرفته از فقر
دلم گرفته از دیدن نداری آدما
از التماسشون واسه گرفتن چند تا کاغذ سبز کثیف
از نداری یه پدر واسه درمان بچه اش
از رفتار یه مادر وقتی جگر گوشه اش چیز گرون قیمتی ازش می خواد
از اشک سرازیر شده اش
دلم گرفته
دلم گرفته از پر شدن زندونای کشورم. . . . از قرض و قوله
از انحرافات اخلاقی جوونای پر از استعداد کشورم دلم گرفته
دلم گرفته از ناامیدی. . . .از ناراحتی جوونایی که الان باید
قهقهه بزن. . . .شاد باشن
از عصبانیت آدمای شهرم
از وقتایی که چند ثانیه بیشتر پشت چراغ قرمز می مونن و به هر کسی که می تونن بد و بیراه می گن
از وقتایی که به خاطر چیزای بیخود دست به قــــــــــتــــــــــــــل می زنن
از مقامات بالای کشورم دلم گرفته
از دعوای آدمای جهان واسه چیزایی که هیچ وقت ازشون سر در نمی یارم
از کشته شدن مردا و زنها و بچه های بیگناه
از جـــــــــــنــــــــــــــــــــــــگ
دلم گرفته به خاطرکسایی که کشورشون و ازشون گرفتن
و خونوادشون
و خونه و زندگیشون و
دلم گرفته از تموم شدن مهربونی هم وطنام
از این که هیچ کس به خاطر همنوعش هیچ کاری نمی کنه
از راحت دروغ گفتنشون
دلم گرفته از زیر آب زنی!!!
از بی تفاوتی مردمم در مقابل بدبختی
در مقابل فقر
از خنده های بی دغدغه اونها وقتی یکی کنارشون داره جون می ده
آخخخخخخخخخ
که چقدر خسته ام
از همه چیز
خـــــــــــــــــــــــــــدای من پس این تراژدی قرن 21 کی تموم می شه ؟!؟!؟!؟

شاید جنگی که تو عراق و فلسطین حکمفرماست
شاید جهلی که گریبا نگیر سیاستمردان بزرگ جهان شده
شاید فقری که خیلی از مردم دنیا رو گرفتار کرده
شاید خشمی که کمتر کسی فرصت ابرازش رو پیدا کرده
شاید سهمی که همه دارند و همه ازش بهره مند نمی شن
شاید زخمی که روی دل هر چی جوونه
شاید دردی که تو وجود مردم ایرانه
شاید مرگی که حالا صداقت و مهربونی رو هم دچار کرده
شاید فرجی که ای کاش حالا وقتش شده باشه
سلام
بالاخره بهترین روز خدا رسید...

"""خوب یادمه پاییز بود. پاییز سال 80. شب یلدا بود.همه قرار بود خونه ی ما جمع بشن. خیلی ذوق داشتم. انگار...
انگار به دلم برات شده بود که قراره چی بشه!!!
اون شب واسه همه قصه ی بچگی هام و تعریف می کردم. اینکه قبلا فکر می کردم یلدا باید چند ساعتی از باقی شبا بلند تر باشه. اون زمان داستان اصحاب کهف و تازه شنیده بودم انگار!!! اون شب گذشت!!! انصافا هم خوش گذشت!!! چند وقتی هم از اون شب گذشت!!!
اون روز یه عکسی و تو یه سایتی دیدم. یه گوشش نوشته بود یلدا مبارک و یه گوشش یه شعر نوشته بود.
محشر بود، رویایی بود، نه خود عکسه ، اون شعری که روش بود.
من اناری را می کنم دانه، به دل می گویم:«خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.»
یهو یه چیزی دونه های دلم و تکون داد.خوندمش، دوباره، سه باره، ... صد باره. احساس می کردم این آدمه با چه زبون و کلام قشنگی حرف دل من و زده...!!! خیلی بهش فکر می کردم، خیلی زیاد!!!
زمستون و بهار رفتن پی کارشون...
خوب یادمه تابستون بود. یه تابستون داغ. سال81. در حالی که از رفتن به راهنمایی خوشحال بودم تو سایتا چرخ می زدم، وب گردی!!! خیلی اتفاقی اون عکس و دیدم.نمی دونم چرا؟ ولی انگار دفعه ی اول اسم شاعرش و ندیده بودم. "سهراب سپهری"
یاد قفسه کتابا افتادم،هشت کتاب، هشت کتاب، هشت کتاب،...
آهان ...پیداش کردم... "سهراب سپهری"
باور کردنی نبود، من کتاب و باز کردم. صفحه 342، ساده رنگ، من اناری را می کنم دانه ...
چند ساعتی خوندمش ... اصلا گذر زمان و متوجه نبودم...
آره... انگاری عشق اون اشعار شده بودم.. من و می برد به فضاهای دیگه.
حالا از اون تابستون شش سال و اندی می گذره.
و من ایمان دارم که عشقم به اون انسان یه عشق حقیقیه... و می دونم در آینده هم مثل چند سال گذشته هر روز پر رنگ تر می شه.
یادمه یه روزی یه دوستی با دیدن اشعار و نقاشی ها و عکسای سهراب رو در و دیوار اتاقم جا خورد، خندید و گفت:«منم یه زمانی مثل تو بودم... وقتی به سن تو بودم... یه کم که زمان بگذره درست می شه!!!»
و من اون زمان نفهمیدم مگه چیزی خراب شده که بخواد درست بشه!!!
و من حالا می فهمم که عشق پیش بعضی آدم بزرگایی که دلشون سنگ شده یعنی خرابی!!!"""
سهراب تو شناسنامه متولد15 مهر 1307 هستش، ولی در اصل در 14 مهر متولد شده. زمانی که به دنیا می اومده مامانش صدای اون و صدای اذان و که باهم قاطی شده بوده رو شنیده یعنی راس ساعت12 ظهر. سهراب در کاشان متولد نشده با این که شهرش کاشانه!!! اون متولد قمه!!! باباش تلگرافچی بوده اونا همش در حال سفر بودن... به پست سهرابم قم خورده دیگه...اما دوران تحصیل رو به غیر از دانشگاه در کاشان بوده اونم به خاطر زمین گیر شدن پدرش. سهراب عاشق بیابونای کاشان بوده. هیچ وقت ازدواج نکرده. سه خواهر و یک برادر داره. پدرش یه هنرمند به تمام معنا و مادر بزرگش شاعربوده .
به دنیا اومدنت مبارک بهترینم
هرچند که تو هیچ وقت دنیایی نشدی
مبارک... مبارک... مبارک
۱
هنگام کودکی
در انحنای سقف ایوان ها،
درون شیشه های رنگی پنجره ها،
میان لک های دیوارها،
هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود
شبیه این گل کاشی را دیدم
و هر بار رفتم بچینم
رویایم پرپر شد.
۲
به تماشا سوگند،
و به آغاز کلام،
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است




